یک پادشاه اسپانیایی به دودمان خود بسیار می بالید .هم چنین مشهور بود که با ضعیفان بی رحم است. یک روز با نزدیکان خود در دشت آراگون راه می رفت که سالها قبل پدرش در جنگی در آن کشته شده بود. در آنجا به مرد مقدسی برخوردند که در میان توده ی عظیمی از استخوانها چیزی را جستجو می کرد .پادشاه پرسید آنجا چه کار می کنی؟ مرد مقدس گفت:اعلی حضرتا سربلند باشید هنگامی که شنیدم پادشاه اسپانیا به اینجا می آید تصمیم گرفتم که استخوانهای پدرتان را پیدا کنم و به شما بدهم اما هر چه نگاه می کنم نمی توانم پیدایش کنم مثل استخوانهای کشاورزان فقرا گدایان و پا برهنگان است.
راستی نظر شما چیست؟ منتظرم
وچند بیت شعر نو از دوستم مهندس سالمی:
من و تو همسفران جاده ی بارانیم تو از شهر عشق رهسپار فردا
من از دل زندگی به سوی دریا خسته تر درمانده تر شوریده تر
غرق گناه چتر تو رنگ طلا راه تو راهی جدا .......
ای غریبانه ترین سلام در یادم به سلامت من به سوی ناکجا آبادم .
ودر اخر :کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود.
هنگامی که در میان صفحه ی تخت جمشید می ایستی ٫به رغم رد پای اشکار اسکندر و سپاهیان او و به رغم نشانه های گذر ۲۳۰۰ سال تاریخ وتوفان ٫خود را در میان حصاری از خطوط سنگی عمودی وافقی می یابی که اکنده از شکوه وعظمت اند.می پنداری ضربان قلب سنگی تاریخ را می شنوی و می خواهی نفس در سینه حبس کنی و گوش به نفس سنگین تاریخ بسپاری. می پنداری قامت ستون های سنگی رعنا وبا شکوه را هرگز هوای از پا افتادن نبوده است و هنوز٫ در مقام پایه های هفت اسمان ایران ٫در حال نگاه داشتن اسمان ابی٫ زیبا٫باشکوه و پر از فرشته ی ایران اند!و می پنداری که در این جا فخر زیبا و کوبنده ی ستون ها ٫که رفیع ترین ستون های همه ی سرزمین های جهان باستانند ٫ با فرسایش ٫قهری تاریخی دارند. یادمان باشد که بودیم وحالا که هستیم .امروز در وضعیتی هستیم که رفتن به امارات برای همه ارزو گشته و دختران ایرانی در امارات در خدمت باده نوشی شیوخ عرب با هم به رقابت می پردازند٫راستی مقصر کیست؟
گابریل گارسیا مارکز
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام٫مستم
باز می لرزد دلم ٫ دستم باز گویی در جهان دیگر هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ٫تیغ های!نپریشی صفای زلفکم را٫دست
و ابرویم را نریزی ٫ دل لحظه ی دیدار نزدیک است.
گابریل گارسیا مارکز
عشق عشق می افریند عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد رنج دلشوره می افریند
دلشوره جرات می بخشد جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می افریند امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می افریند عشق عشق می افریند
و از عشق مردن....... سفری است به سوی خدا
دکارت
سلام امروز میخوام در مورد پیروزی اندیشه ی جنگی کمبوجیه بر مصریان مطلبی بنویسم باشد
که بپسندید
در تاریخ ایران زمین امده است هنگامی که کمبوجیه پادشاه وقت تصمیم گرفت به مصر حمله کند .
ضمن افزایش توان تسلیحاتی ارتش خود محققان خود را به پژوهش در ارتباط باارزش ها مقدسات
حساسیت ها و نکات ظریف فرهنگی مصر فرا خواند کمبوجیه پس از مطالعه ی یافته های انان به
مقدس بودن گربه نزد مصریان پی برد.وی به تمام سربازان خود دستور داد تا گربه های دست اموز
خود را در دست چپ و شمشیرهایشان را در دست راست خود بگیرند و در حین جنگ هنگامی که
مصریان میخواستند به انها حمله کنند به عنوان سپر گربه ی موجود در دست چپ را جلوی انها
بگیرند.این شگرد در جنگ موثر واقع شد و مصریان با مقدسات خود روبرو شدندو فرار کردند و در ان
جنگ شکست خوردند.
و در اخر
به نیکی گفت سندان کای ستمگر
چرا می کو بی ام اتش به پیکر
بگفتاهر که وی را جنبشی نیست
بکوبندش چنین همواره بر سر
تا فردایی دگر بدرود.
منتظر دیدگاه شما هستم.
سرچشمه رویشهایی ،ِ دریایی ، پایان تماشایی.
تو تراویدی؛ باغ جهان تر شد، دیگر شد.
صبحی سر زد، مرغی پر زد، یک شاخه شکست؛ خاموشی هست.
خوابم بربود، خوابی دیدم ؛تابش ابی در خواب، لرزشی برگی در اب.
این سو تاریکی مرگ، آن سو زیبایی برگ.اینها چه، آنها چیست
انبوه زمانها چیست/
این میشکفد، ترس تماشا دارد. آن میگذرد، وحشت دریا دارد.
پرتو محرابی، می تابی.من هیچم؛ پیچک خوابی.بر نرده ی اندوه تو میپیچم.
تاریکی پروازی، رویای بی آغازی، بی موجی، بی رنگی ،دریای هماهنگی!
سهراب
بگوش ای روزگاران نکرده ضدیت ها
منم اندیشه هایم تنم را خسته و خم
مشخص ریشه هایم نمانده در دلم غم
حیاتست پیشه هایم منم شوق دمادم



